| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |

چه شد کاین خستهی تنها، ز شوقت جان بگیرد باز؟
شبِ تاریک و بیمهتاب، رنگی ز نورِ ماه گیرد باز؟
نگفتم دل بریدهای؟ نخواستی ما را دگر؟
نمیآمد ز چشمم خواب، از آن لبخندِ بیاثر
چرا بیراهه پوییدم؟ چرا از من گسستی تو؟
چرا آتش به جانم زد غمی کز من نه جستی تو؟
معشوق:
تو را هرگز نراندم من، به یادت اشکها ریزم
اگر دوری ز چشمانت، درونِ سینه میخیزم
مبادا لحظهای گویی که از عشقِ تو بگسستم
تمامِ عمر در یادَت، دلی شیداتر از هستم
عاشق:
پس این شبهای بیرویا، پس این دلهای بیلبخند؟
پس آن خاموشیِ دیرین، چرا شد سهمِ این سوگند؟
بگو ای ماهِ دیرینه، بگو سوگندت از دل بود؟
بگو این بیقراریها، ز یادِ من برابر بود؟

معشوق:
نپرس از شک و از تردید، که عشقَم را نمیفروشم
اگر خاموش ماندم شب، ولی از تو نمیخروشم
چو امشب باز آمدم، ببین شوقم ز جان جاریست
به لبخندت دلم گرم است، نگاهَت بوسهبرداریست
عاشق:
اگر عشق است در جانت، چرا شبها نمیتابد؟
چرا شمعی که افروزم، به دستِ باد میخوابد؟
نمیدانی چه شبها را به یادت اشک میریزم؟
چو مه در آبِ چشمِ من، غزلخوان میشوی بیکم
خیالَت بوسه زد بر من، ولی جانم ز غم خون شد
چو سایه آمدی اما، هوایم بی تو مجنون شد
معشوق:
تو را بیعشق میپندارم؟ تو را از جان نمیخواهم؟
نباشد بیتو دنیایی، که با رویای تو کاهم
مرا از دور اگر دیدی، نگو بیگانهای با من
که در هر لحظه از بودن، تویی دیوانهی در من
اگر خاموش بودم شب، به جان سوگند میگرییدم
به شوقِ دیدنت هر دم، دل از غربت نمیبریدم
عاشق:
پس اینک آمدهای بر من، که دلداری دهی جانم؟
بگو آیا مرا دیگر، ز چشمانت نمیرانی؟
بگو با اشک یا لبخند، که این دیدار رؤیاست؟
مبادا لحظهای دیگر، مرا از خود بیازاری...
معشوق:
نه، امشب شعلهی عشقم، میانِ دستِ تو جاریست
به هر نفسی که میگیرم، تویی تنها که بیداریست
تو را در سینه آوردم، ز هر اندوه بگذشتم
اگر دوری، ولی با عشق، تو را در خواب میبشتم

عاشق:
دگر این اشکها بس کن، بیا در کنج چشمانم
که از زخمِ جداییها، دلَم افتاده در مِحنَب
بیا با حسمان آرام، به جانها شعله بنشانیم
قسم بر عشق، امشب را به صبح روشنی آریم...